تودلیجات

تودلی(آنچه در دل است و به آن فکر می کنی)+جات(پسوند جمع)

تودلیجات

تودلی(آنچه در دل است و به آن فکر می کنی)+جات(پسوند جمع)

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

۰۷ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۳

داستان راستکی[فعلا اسم نداره]

حدود 7 8 سالی هست که داستان ننوشتم،ینی خاطره نوشتم ولی داستان نه!داستان و از زبون همسر خواهرم نوشتم،هرچند که ماجراهارو از زبون خواهرم شنیدم،هرچقدر به خودشون گفتم بنویسید ننوشتن،خودم دست به کار شدم،اگه خوشتون اومد بقیش رو هم میزارم اینجا،امیدوارم بتونم به نحو احسن به قلم بیارمشون،خواهش میکنم اگه خوندید نظرتونو بگید،در مورد طرز نگارشش، فعل هاو کلمه هایی که به کار بردم انتقاد کنید،اگه جایی کژتابی یا ایهام داره بگید بهم ،مرسی:)



نمیدانم دقیقا در کدام صحن بودم،مهران را فرستاده بودم که برایم از سقاخانه آب بیاورد،این بنده ی خدا هم علاف من شده بود
خودش هم می دانست فقط برای اینکه مامان و بابا گیر ندهند که چرا تنها می خواهی بروی و مشکلی پیش آمده و فلان و بهمان با خودم آوردمش،ولی بازهم همه جوره هوایم را داشت.   
دوست داشتم شب یلدای سال 93 را مهمان امام رضا باشم و به جای هندوانه و آجیل خوردن دو کلمه مرد و مردونه باهم تنها حرف بزنیم...
 تکیه می دهم به کاشی مغز پسته ای حرم  سرمای دوست داشتنی ای را احساس می کنم،چشمانم را می بندم و به تابستان 91 فکر می کنم،اولین باری که دیدمش،از همان اولش ازمن بدش میامد،لعنتی...من از آن آدم هایی نبودم که با یک نگاه عاشق شوم،پس چرا الان اینجا هستم؟همه ی این احساسات و اینجا بودن من با یک لجبازی بچگانه شروع شد،هیچ چیز با یک نگاه شروع نشد،فکر می کردم راحت این بازی را به نفع خودم تمام می کنم،ولی زهی خیال باطل...
امشب اینجا بودم که حاجتم را بگیرم،آدم مذهبی ای نبودم...نماز می خواندم ولی دوتا در میان، از خانواده ام یاد گرفته بودم که خدا هیچوقت دست رد به سینه ی معصومینش نمیزند،البته خدا دست رد به سینه ی هیچ کدام از بندگانش نمیزند ولی وقتی پای ائمه وسط باشد همه چی زودتر ردیف میشود
آنقدر با خدا و امام رضا حرف زدم،که یه جور هایی ته دلم قرص شد که یا می شود یا نمی شود که اگر نشود هم حتما حکمتی در کار است...
صدای دینگ دانگ ساعت حرم مرا به خودم آورد،ساعت را نگاه می کنم،ساعت 10 شب است،نگاهم را می چرخانم و مهران را کنارم میبینم که غرق دعا خواندن است.
حدود یک ماه است که این وقت های شب جمله ی دوستت دارم را برایش اس ام اس می کنم،و هیچ جوابی دریافت نمی کنم،دریغ از یک مرسی خشک و خالی ،دریغ از یک پیامک خالی!!هیچی! 
جریان پیدا کردن شماره ی همراهش را که بسی ماجراجویانه بود هم بعدا تعریف میکنم ،بنده ی خدا سه چهار بار به خاطر من شماره اش را عوض کرده و من هربار مثل بچه پررو های سمج در کمتر از یک ماه شماره ی جدیدش را هم پیدا می کردم،ولی این بار آخر خیلی بیشتر طول کشید،البته بعدا حلالیتش را گرفتم،خب چاره ای نداشتم تنها راهی که میتوانستم با او در  ارتباط باشم همین شماره ی همراهش بود،آنقدر مادر و خواهرم را فرستاده بودم جلو که دیگر خودم هم شرمنده اشان شده بودم،هرچند که خودشان هم هربار ناامید تر می شدند..
گفته بود،باید ثابت کنی که دوستم داری،و من هیچ راهی جز پایداری برای اثبات احساساتم نداشتم...خودم هم کنجکاو بودم که بدانم تا کی این دوست داشتن های بی جواب را تحمل می کنم...
امشب هم به رسم هرشب اس ام اسی با این مضمون برایش ارسال کردم:سلام،یلداتون مبارک 
من امشب مهمون امام رضام،واسه هردومون دعا میکنم 
دوستت دارم 
شاید این دوستت دارم ها خیلی لوس به نظر برسد،ولی بعد ها فهمیدم که هرچند اوایل  شده بودم سوژه ی خوابگاهشان و دوستانش مرا مسخره می کردند اما مثل اینکه آن اواخر خودش هم بدش نمی آمد و فقط بلد بود حرص مرا در بیاورد:/
از جایم بلند شدم و دوباره وارد حرم شدم برای زیارت،چند رکعت نماز خواندم،این بار استثناعا برای همه دعا کردم به جز خودم
نمیدانم چرا دلم شور میزد در حالی که باید در جوار آقایم آرام می گرفتم...
صدای ویبره ی گوشی تنم را لرزاند 
یا خدا!خودش بود،خوابم یا بیدار؟ ...تا باز کردن اس ام اس فکرم به هزاران جا رفت،یعنی واقعا حاجت روا شده بودم ؟یعنی دلش نرم شده بود؟؟یا شاید هم میخواست مثل همیشه با حرف هایش مرا قورت دهد که چرا مزاحمش شدم،بعید هم نبود که مرا متهم به سو استفاده از نام امام رضا کند..
انگشتانم به لرزش افتاده بود،بسم الهی گفتم و اس ام اسش را باز کردم...



ادامه دارد...
تو دلی