تودلیجات

هیچ چیز ابدی نیست...باور کن

تودلیجات

هیچ چیز ابدی نیست...باور کن

سلام خوش آمدید

اینجا با هر نفسی که حبیب میکشه صدای خنده ی ۱۰ ۱۲ تا دختر میره بالا

اوایل واسم عجیب بود که واقعا خنده داره یا من افسرده ام که نمیتونم قاه قاه بزنم و به یه پوزخند یا به قول بروبچ لبخند ملیح اکتفا میکنم..نقطه ی عطفم حرف اون دخترسوشرت صورتی کلاه به سری بود که گفت شل بگیررر باباا

و این شد که منم به جمعشون بپوستم هرچند یه موقع هایی یادم میره که زیاد نباید به اصل موضوع توجه کنم :))

 

  • حیات ..

ساعت حدودای ۸ شب بود که با رها کردنِ درِ سنگین و محکم واحد و شنیده شدن صدای ترسناکش زدم بیرون از خوابگاه...و  فقط یک ساعت فرصت داشتم دنبال سیر کردن معده ی بدبختم باشم..

شما میتونید یه آدم گرسنه ی ناهار و صبحونه نخورده ی سرما خورده ی گوشت کوب خورده رو تصور کنید[یادتون باشه چیا خوردم و چیا نخوردم ته پست ارزیابی میکنم]

هوا ملس بود..میتونم بگم عاشق هوای ملسم...ارینایی که نه سرده نه گرم:)

هوای ملس تک نفره است،بله بله ! باید تنهایی تند تند قدم زد و لذت برد..فکر کنم من از معدود دخترایی هستم که آروم آروم راه رفتن تو پیاده رو حوصلمو سر نمیبره ولی خب بازم نمیتونم با بابام هم قدم بشم و به اصطلاحی به پاش نمیرسم..

خب خب داشتم از لذت قدم زدن تک نفره میگفتم..البته اینم بگم تنهایی قدم زدن واسه موقعی خوبه که حوصله ی حرف زدن نداری وگرنه یه رفیق پایه ی دیوونه بازی در خیلی از زمان ها ارجحیت داره...

حال داغون منو جنب و جوش مردم و چراغای روشن مغازه ها از همه مهم تر سکوتی که تو ذهنم حاکم بود خنثی کرد...یعنی از پایین نمودار اومدم وسطش و به قول خارجیا شدم so so

بعد از چند متر قدم زدن به این نتیجه رسیدم که بیخیال فست فود و ازین قبیل آت آشغالا بشم و روی آوردم به آت آشغال دیگری به نام سالاد الویه آماده ی سوپری

میدونم ریسکش بالاست و ممکنه سسش فاسد شده باشه و اصن معلوم نیس تو کارخونه چطور بهمش زدن...تازه توش ژامبونم داره..میدونم ماده ی نگه دارنده داره میدونم املت و نیمرو سالم تره ولی خب طبق معمول این بار هم گوش به ندای قلبم دادم و به قصد خریدش وارد سوپری شدم و تصمیم گرفتم اصلا قیمت نپرسم و فقط کارت بکشم...چون یه چیزی تو ذهنم میگفت امشب شب توعه حیات!امشب فقط کارت بکش!امشب و دانشجو نباش...

از اونجایی که سالاد خالی از گلوی آدم پایین نمیره

چهار گزینه ای معروف" آب ،نوشابه ،دوغ ،دلستر" برام ایجاد شد،و در همون ابتدا آب حذف شد:/نمیدونم چرا وقتی هر بار تو دقیقه های اول حذف میشه بازم دفعه ی بعد میاد تو ذهنم...احتمالا به خاطر مایع حیات بودنشه[هار هار هار]

بگم براتون که دوغ هم همون ابتدا حذف شد به بهونه ی اینکه سردی میاره..

و اما یک راست رفتیم سراغ گزینه ی دلستر...

گفتم: یه دلستر هم بدید آقا..

دیدم دستشو گذاشت رو سیب:/...اوه ..یادم رفته بود اسم لیمویی عزیزم و بیارم

قبل از اینکه سیب و بیاره بیرون با حالت نگرانی گفتم لیموشو بدید:|

 

+لیمو نداریم..انگور بدم؟

 

انگور؟فقط یه بار انگور خوردم که یه طعم شیرینی داشت و دوست نداشتم..واسه من گزینه ی بعد از لیمو هلو بود...من اون لحظه به هیچ چیز جز خوردن غذا فکر نمیکردم:دی 

و اصلا اصلا حواسم به اون پیام بازرگانی معروف نبود

 

گفتم:هلو بدید بی زحمت

 

یه لبخندی اومد رو لبای فروشنده

گفت هلو هم نداریم..استوایی بدم؟:))

 

استوایی؟اصلا یادم نمیومد چه طعمیه..موقعیت ریسک کردن نداشتم:دی

گفتم هیچی نمیخوام آقا:|ببخشید

داشتم حساب میکردم که یهو فروشنده گفت عههه نوشابه ی لیموییشو داریم بدم؟:دی

با چشمان قلب قلبی شده رضایتمو اعلام کردم و خوشحال و شاد و خندان به سمت خوابگاه رفتم:))

  • حیات ..

نمیدونم چرا هر وقت به یاد خود واقعیم میوفتم میام میخونمتون و هوس نوشتن میکنم...چقدر،دوست دارم این حس خوب تنهایی و که در این مواقع دارم..

چقدر بده آدم خودشو یادش بره..و تاثیر بگیره از اطرافش!

بعد یهو چشماشو باز کنه ببینه شده آدمی که اصلا شبیه خود واقعیش نیست..خیلیا همین طوری ظاهرا یه شبه عوض شدن

شده مثل آدمای اطرافش بدون اینکه بدون کی هستن..

یه وقتایی یه تلگنر یادت میاره که چی بودی و چی می خواستی بشی و چی شدی دخترر!!تلنگر که میگم منظورم شکسته...شکست فکری!یا ذهنی!

مثلا مدت ها درگیری یه افکاری میشی و بعد متوجه میشی ای دل غافل همش غلط بود:(

این همه مدت گذشت و تو هیچ رشدی نکردی یا حتی تلاش هم نکردی که رشد کنی..

اینجاست که یاد اون جمله ی معروف زمان کنکور که میگفتن "یه روزی دلت واسه این روزا تنگ میشه"میوفتی و دلت تنگ میشه واسه برنامه منظم هرچند ناموفق و اشتباهی که داشتی:))

میدونید این جور وقتا باید چیکار کرد؟باید کوبید از نو ساخت.

باید برنامه ریزی کرد

باید نوشت

از نقطه ضعفا و قوتا

از آدمای مفید 

وقتی بکوبی از اول بسازی خیلی محکم تر از قبل میشی

 

 

 

 

  • حیات ..

پارت اول: واسه کسی که حالت نوشته هاش و وبلاگش بیشتر شکل روزنوشت به خودش داره ،سخته بعد مدت طولانی نوشتن....

نمیدونم تا کجا میدونید و من الان از کجا باید بگم...
ولی باید بگم اون دو راهی سختی که توش گیر کرده بودم  خیلی وقته تموم شده و من بالاخره به آرامش نسبی رسیدم:)
هرچند موقعیت های استرس زای زندگیم زیاد شده ولی هیچکودوم مثل فشار کنکور اذیتم نمیکنن..و دلم آرومه..
اگه بخوام از وضعیت خودم بگم در حال حاضر رسیدم به اون وضعیت استقلالی که دنبالش بودم.. ولی تازه فهمیدم که چه خبطی کردم😂
رسیدم به اون تنوع در زندگی که خیلی وقت بود بهش احتیاج دارم...تجربه ی سخت و شیرین و جالبیه...
به گفته ی شیدا که یکی از بچه های فوق العاده سوسوله خوابگاهه بچه های اینجا به دو دسته تقسیم میشن :با اصالت و بی اصالت
بی اصالتا اهل حرکات و کلمات غیر متعارف و جیغ و داد و تا پنج صبح فیلم دیدن و کراش زدن و فلانن
 با اصالتامون برعکس دسته ی اولند...نپرسید جزو کودوم دسته ام..خودمم نمیدوم😅
تازه ما هرشب کنسرت زنده ی سه تار و سنتور و خوانندگی با چراغای خاموش هم داریم 
به طور قطع خوش شانس بودم که با بچه های هنر و موسیقی هم واحدی شدم...

ولی اونا میگن موقع امتحانا میزنید تو سرتون که چرا با ما هم واحدی شدیم به خاطر تمرینای عملیشون..از اونجایی که هممون ورودی جدیدیم اوج هنری بودن بچه های هنر های زیبامون موهای نارنجی و آبی و صورتیشونه و فعلا تیپ و قیافشون هنری اصیل نشده😂
اینجا بچه ها بهم میگن ناتالی
ینی رسما یه سریاشون اسممو بلد نیستن
میگن حالت و چشم و ابروت شبیه ناتالی پورتمنه
حالا من که نمیدونم طرف کیه:/
ولی خب تو بعضی از عکساش یه کم شبیهش بودم
خدا حموم رفتن تو خوابگاه و نصیب هیچکس نکنه که از مکافاته..هر بار مثل اون قدیمیا با ساک حموم واردش میشم..
نگم براتون از مو!!اینجا همه جا مو هست!
حموم ،دست شویی،اتاق،کف سرامیک آشپزخونه:/نکته ی مثبتش  اینه که خوابگاهمون تازه ساخته و تمیزه ولی امیدوارم تا آخرش همین بمونه و بچه ها به گند نکشنش:/
اوایل زیاد حرص میخوردم از بچه های شلخته ولی خب الان بیخیالش شدم
تو خوابگاه و دانشگاه تقریبا از همه جای ایران داریم..
تو همین اتاق فنچولمون هم ترک داریم هم کورد هم مشهدی و شمالی:))

پارت دوم:یادمه پارسال یه سری از بیانیا عازم کربلا بودن..از جمله ی آقای سین
پارسال واسه یه سریا آرزو کردیم که ایشالا سال بعد به آرزوشون که رفتن به پیاده روی اربعین بود برسن...راستش اصلا خبر ندارم کیا عازمن...و کیا میخوان برن..
مادر و پدر و برادر منم میخوان برن:))
یه کم نگران ناامنی عراقم:/ولی خب فقط یه بار بهشون گفتم نرید:/
امیدوارم همه ی اونایی که میخوان برن به سلامت برن و برگردن..
پارت سه:یه جایی و پیدا کردم فندوققققق نگم دیگههه
پر از کتابای شاخ دست دوم:))
واسه منی که زورم میاد پول به کتابی که فقط یه بار میخوام بخونمش و سلیقه ی موسیقیایی و کتابیاییم معیوبه و با هر چیزی حال نمیکنم عالیههه


+شما چه خبر؟حرفی حدیثی سفارشی؟

به زودی میام دونه ی دونه ی پستاتونو میخونم هرچند که از دهن افتاده باشه:)

 

 

  • حیات ..

خدایا تو قول داده بودی! تو اگر زیر قولت بزنی، پس به کجای این جهان می شود دل خوش کرد؟ هان؟ خودت بگو

 

مگر خیلی سال و اندی پیش، وقتی که قرار بود آدم ها را جمع کنی دور خودت، وقتی که قرار بود آدم ها را دعوت کنی به دوست داشتنت و وقتی که میخواستی آدم ها را در اوج سختی که برای به پای تو ماندن به دوش می کشیدند، آرام کنی، خودت نگفتی که بعد از هر سختی،آسانی برایمان می فرستی؟دوبار هم گفتی. یادت هست نه؟

 

 ما سند داریم! نگاه کن! ببین این دست خط توست . تو پایش را با امضای نامرئی خدایی ات امضا کرده ای حتماً! ما ناامید نیستیم خدا جان. هنوز نیستیم! 

 

ما بیشتر از ناامید بودن منتظریم . ما هنوز به تو و حرفت ایمان داریم. ولی خب می ترسیم! ما از ضعف ایمان خودمان می ترسیم. 

 

پس لطفاً و خواهشاً قبل از اینکه همه ی باورهای قشنگمان توی دلمان به باد رود دست بجنبان. همین

#ناشناس

 

 

 

  • ۵ نظر
  • ۱۷ شهریور ۹۸ ، ۱۸:۰۳
  • حیات ..

 این روزا منتظر یه اتفاق جذاب یهویی بودم

منتظر برآورده شدن آرزویی که خودتم حواست نیست آرزوته...یا حتی یه اتفاق خوب که منتظرش نبودی..

حتی تو پست قبل هم اشاره کردم بهش:))

یکی دو روز بعدش در ناباورانه ترین حالت ممکن اس ام اس دعوت به مصاحبه و دریافت کردم..مدیونتونم اگر که تو پست قبل برام دعا کردید:)

عاجز بودم از جیغ و داد کردن و خوشحالی پر سر و صدا و ابراز احساسات زیاد...اونقدر کم ذوق بودم که فقط زیر لب گفتم خدایا شکرت...اتفاق جذاب و هیجان انگیزی نبود

اتفاقا سرآغاز استرس و فشار مجدد بود:/

برعکس پارسال که دم به دقیقه سایت و چک میکردم و منتظر بودم..امسال منتظر هیچی نبودم..هیچیِ هیچی

چند روز اخیر کلا درگیر آماده کردن مدارک و اینا بودم

میخواستم پست کنمشون که کارمند اداره گفت مثل اینکه این مدارکی که سایت معرفی کرده کامل نیست و دوباره زنگ بزنید بپرسید که دوباره کاری نشه براتون..

نمیدونم چطور شد تصمیم گرفتیم خودمون مدارک تکمیل شده رو حضوری ببریم تحویل بدیم..و یه گشتی هم تو مرکز استان بزنیم:))

داخل مرکز گزینش پر از دختر پسرای نگران بود..انگار میترسیدن جا بمونن

.نمیدونم چند نفرشون واقعا علاقه داشتن بهش؟!چند نفر از رو ناچاری و به خاطر حقوق دانشجوییشو معافیت سربازیشون اومده بودن؟چند نفر بی تفاوت بودن و تصمیمشون این بود که حالا که افتاده بودن تو این مسیر تصمیمشون این بود دوست داشته باشنش؟

تشخیص دخترای همیشه چادری با اونایی که مثل من تعداد دفعات چادر گذاشتنشون به کل انگشتای دست و پا نمیرسید کار سختی نبود...مخصوصا من که چادر مامانمو گذاشته بودم و کش نداشت،تازه یه کمم برام کوتاه بود و حس میکردم ال استار صورتیم خیلی تو ذوق میزنه:/

البته الان یه چادر دانشجویی خریدم:)

بدون اغراق میگم حتی اگه یه خانم مانتویی میدیدم اونجا ،در میوردم چادرمو:/آخه مانتوم بلند بود و تنگ هم نبود..بی حجاب نبودم که

برادر بسیجی های متظاهرِ پیرهن چهار پنج ایکس لارج پوش هم کم نبودن:))

وقتی وارد سالن اجتماعات شدم یه سریا تازه داشتن فرم پر میکردن و مدارکشون آماده نبود:/ خیلی اتفافی متوجه شدیم که همون جا مصاحبه ی گزینش هم انجام میدن ولی خب اختیاری بود:|

اینو که شنیدم دلم ریخت اصلا:/من امسال با اینکه دینی بالاترین درصدم بود ولی اون درسای احکامشو حذف کرده بودم کلا...نمیدونم چرا با اینکه تا جای ممکن واجبات دینی و انجام میدم ولی نیازی به دونستن اونچنانی احکام تو زندگیم حس نمیکنم 

حالا راه ماهم دور بود..خیلی بهتر بود که همون روز انجام میدادم مصاحبه رو

تو سالن منتظر نشسته بودم و با گوشیم اون نمونه سوالای مصاحبه ای رو که داشتم میخوندم..البته اصلا تمرکز نداشتم...گاهی دور و اطرافمو نگاه میکردم و گاهی زیر لب ذکر میگفتم..کم نبودن بچه هایی که مثل من لباشون تکون می خورد:))

خلاصه نوبت من شد و نگم یراتون که یک ساعت تو اتاق فقط حرف زدم و جواب دادم و توضیح دادم...از ذکر رکوع و سجده بگیر تا عکس پروفایل تو فضای مجازی و مدل پوششم در مجالس زنانه...یکم دیگه سوال میپرسید همون جا قید همه چیو میزدم:/

البته مصاحبه ی اصلی مونده...شنیدم چهار نفر میشینن جلوت و ازت سوال میپرسن:|

حالا نمیدونم چی میشه واقعا

قطعا نصف جمعیت حذف میشن و نصف دیگه به عنوان معلم وارد جامعه میشن..

هرچه بادا باد

شد شد نشد هم نشد

ببخشید که سرتونو در آوردم

تو این روزای حسینی واسه منم دعا کنید رفقا:))

منم دعا میکنم براتون زیاااد

 

 

 

 

 

 

 

  • ۶ نظر
  • ۰۷ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۴۳
  • حیات ..

یادمه یه زمانی فکر میکردم اونایی که دیر به دیر پست میذارن خیلی با کلاسن!یا غبطه میخوردم به حالشون که اونقدر درگیر زندگی واقعین و سرشون شلوغه که اصلا یادشون میره پست بذارن...
اصلا برام سوال بود که مگه میشه آدم وبلاگشو یادش بره؟:))
اون موقع ها به این فکر نمیکردم که شاید اون بنده خدا حتی پست گذاشتن و یادش رفته و نمیدونه از کجا شروع کنه و چی بنویسه!..
اون موقع ها به این فکر نمیکردم که اونی که خیلی وقته پست نمیذاره هی مینویسه هی پاک میکنه..هی مینویسه هی پیش نویس میکنه
هی مینویسه و هی میخونه و هی فکر میکنه و هی دنبال خود قبلیش میگرده که چطوری مینوشت...
دیدید میگن وقتی سن میگذره آدما در مورد ازدواج عاقل تر میشن مشکل پسند میشن؟؟:))
این تو وب نویسی هم صدق میکنه هرچی کم تر بنویسی و زمان بگذره وسواسی که داری بیشتر میشه..
من خیلی سعی کردم کتابی بنویسم..یا جمله بندیم درست باشه و فعل ها رو کامل ادا کنم..از کلمه های فارسی استفاده کنم و بقیه ی نکات نگارشی دیگه رو رعایت کنم تا شرمنده ی ادبیات نشم:/
ولی واقعا نمیتونم اینجا به قول معروف کتابی بنویسم..شاید چندین بار نوشته های بعضیاتونو که به نظرم استعداد عجیبی تو نویسندگی دارید و میخونم تا حداقل الگو بگیرم ولی خب هرکاری کردم نشد که نشد:)))
من وقتی میخوام پست بذارم حس آدمی و دارم که تو جمع دوستاش نشسته و میخواد حرف بزنه:))
دلم میخواد باهاتون راحت باشم و با زبون خودم حرف بزنم و شماهم با زبون خودتون نظر بدید..
دلم لک زده واسه تعاملات کامنتی و کشف وبلاگای جدید
این یکی دو ماه حضور کمرنگ کافی بود..اومدم که فعال باشم دوباره:)

اخیرا دلم خیلی چیزا میخواد که امروز به یکیشون رسیدم..خیلی وقت بود دلم یه نوشیدنی خاص جیگر حال بیار ترش میخواست..
مثلا آب زرشک شور شیرین با گلپر و یخ فراوان(ایموجی اون شخصی که آب دهنش داره میریزه)
دلتون نخواد لطفن

بعد دلم یه اکیپ خیلی باحال میخواد که باهاشون برم مسافرت:|در کل دلم یه مسافرت دوستانه میخواد که به هیچی فکر نکنم
دلم میخواد برم کل دنیارو بگردم...خیلی دلم میخواد خیلی:(...وقتی پیر شدم به چه دردم میخوره:/
بعد ترش دلم میخواد به یه چیزی که مدت هاست در آرزو یا حسرتشم برسم
حس جالبیه به نطرم....اینو وقتی فیلم رقص دوستم با عشق چندین سالشو دیدم یادم افتادم..نوشته بود من امشب خوشبخت ترینم..
هرچند شاید دلخوشی کوتاه مدت باشه ولی اون شخصی که این اتفاق براش میوفته میتونه خیییلییی خوشحال باشه و در اون لحظه شاید هیچ آرزوی دیگه ای نداشته باشه...
واقعا نمیدونم چیه! هرچی فکر میکنم چیزی نمیاد تو ذهنم...میتونه رسیدن به یه عشق قدیمی باشه واسه یه آدم عاشق
میتونه خوب شدن یه آدم بیمار باشه
یا ساده تر بگم برآورده شدن بزرگ ترین آرزوی مادی یه شخص!
به نظرم فوق العادست..
یا حتی یه وقتایی یه اتفاقای خوبی برامون میوفته بدون اینکه آرزوشون کنیم...اینم خیلی عالیه
روحم یه همچین چیزایی میخواد الان:))
یه اتفاق جدید
تنوع مثبتتتت
شور و هیجان عمیق یهویی:))
واسه همتون ازینا میخواممم



+امروز با دوستم و داداشم رفتیم سینما به امید دیدن "ما همه ماهم هستیم" 
بعد دیدیم فیلمش "نیوکاسل" بود...دوستم اینقدر گفت چرته چرته مسخرست:| دهن مارو صاف کرد:|
ولی از اونجایی که همه تابع من بودن..به خاطر داداشم گفتم بمونیم..چون میدونم بهرام افشار و خیلی دوست داره..دلمم براش سوخت..
هیچی آقا 20 دقیقه موندیم بعد آقاهه اومده میگه برید سانس بعد بیاید تعدادتون کمه فیلم نمیذارم:/ ینی فقط ما سه نفر بودیم:)))
ینی مسیر و کج کردیم و پیاده راهی منزل شدیم.. یه حس مادری داشتم نسبت به دوستم و داداشم:)سخت ولی جالب بود خلاصه:/

 

  • ۷ نظر
  • ۰۳ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۵۵
  • حیات ..

وقتی بچه بودم هر وقت احساس تنهایی میکردم،میرفتم تو کمد رخت خوابا و مثلا میخواستم جلب توجه کنم تا بگم من نباشم یه چیزیتون کمه هااا،یا منم هستمااا..هرچند شاید اونقدر آروم بودم که بعید میدونم کسی متوجه ی نبودنم میشد...ولی خب مامان یا بابا با صدای بلند ابراز نگرانی میکردن و دنبالم میگشتن با اینکه میدونستن کجام و همین بهم اونقدر قوت قلب میداد که اصلا یادم میرفت واسه چی رفتم تو کمد و نقشه می کشیدم که وقتی در کمد و باز کردن چطوری خیز بگیرم و بگم پخخخخ تا قلبشون بریزه...

به همین سادگی

کاش الانم این احساس تنهایی و دلتنگی اینقدر راحت برطرف میشد،ولی هرچی که میگذره سخت تر برطرف میشه...ربطی هم به خانواده و آدمای دور و اطراف نداره چون یه نیروی معنوی میخواد واسه رفع شدنش یه چیزی مثل ارتباط گرفتن با خدا یا آدمای عزیزی که دیگه کنارمون نیستن یا حتی هستن ولی ما متوجه روح قشنگشون نیستیم 

اونقدر حرف دارم واسه گفتن که حس میکنم هیچی تو ذهنم نیست...همچین تناقض عجیبی که اذیتم نمیکنه تا وقتی بهش فکر نکنم..

هی مینویسم هی پاک میکنم،هی مینویسم هی پیش نویس میکنم:/یه وسواس خاصی هم دارم که نمیذاره هر مطلبی و انتشار بدم:/


+دارید میترکونید تابستون و ؟یا کنار پریز ،جلو کولر؟:))

++عنوان هم از لهراسبیِ صدا قشنگ:)

  • حیات ..

کُن لِما لا تَرجُو أرجى مِنکَ لِما تَرجُو.

به آنچه امیدش را ندارى امیدوارتر باش از آنچه بدان امید دارى



امام علی (ع)




+کپی شده از وبلاگ فلور[واقعا مرسی ازش به خاطر این یاد آوری]

 احتیاج داشتم یکی بهم همچین جمله ای رو بگه!

چقدر حیفه که قبلا یکی این جمله و کلی حرفای ناب دیگه رو گفته ولی من حواسم نیست و ناآگاهم...چرا استفاده نمیکنیم از این حرفای قشنگ؟چرا فقط دنبال اینیم که آتو بگیریم از قرآن و احادیث و به حرفای متناقضی که یک سری در موردشون میگن بها بدیم و سعی کنیم توجیهشون کنیم و آخرش هم ما ناکام بشیم و اون یک سری سرشونو بگیرن بالا و "دیدی من راست میگم طور" نگاهمون کنن؟[با خودمم با شما نیستم]



++ فقط امیده که باهام مونده،هرچند خیلی زود رنجه و روزی چند بار قهر میکنه...ولی خب عاشقیه و نازکشیش...:دی

  • ۰ نظر
  • ۲۷ خرداد ۹۸ ، ۱۷:۲۴
  • حیات ..
یه دفترچه یادداشت سیمی دارم که از سال 88 تا حالا توش نوشتم...البته نه مداوم!حال به حالی و جوگیری..مثلا از سال 90 تا 92 هیچی ننوشتم...بعد سال 92 اومدم معذرت خواهی کردم که ببخشید یه مدت نبودم تا حالا دوباره میخوام بنویسم بعد دوباره رفتم یه سال بعد اومدم:/
قطعا خوندن و ورق زدن این دفترچه حس خوبی داره...تو این دفترچه از احساسات ریز و کوچولو زیاد نوشتم...تغییر نوع نگارش و دست خطم خیلی به چشم میاد مثلا اون موقع ها خیلی ادبی تر می نوشتم و این بهتر بود به نظرم!امروز دوباره رفتم ازش معذرت خواهی کردم به خاطر غیبت چند ماهه ام...و از سر گرفتم نوشتن در مورد احساسات ریز رو..راستش منظور از احساسات ریز یه سری مسایل هستن که فقط من میدونم و اون دفترچه!
وقت نشد کلشو بخونم..فقط سر سری خوندم که متوجه ی نکات جالبی شدم.. 
من همونیم که تو 9 10 سالگی کنار نوشته هاش شمع و گل و پروانه می کشید..
همونی که بالای نوشته هاش ابر می کشید و وسط سطراش قطره های بارون...
من همون دختریم که یه روزی به خواهر بزرگ ترش حسودی میکرد..
همونی که یه زمانی فکر میکرد بهترین روز زندگیش روز عروسی داییشه!
همونی که دوست داشت بمیره ولی مامان و باباش دعوا نکنن!
همونی که یه بار یادش رفته بود کیفشو با خودش ببره مدرسه
همونی که واسه علوم اول راهنماییش 200 تا صلوات و 500 تومن پول نذر کرده بود..!
و من همونیم که خیلی تغییر کرده..

  • ۰ نظر
  • ۲۵ خرداد ۹۸ ، ۱۱:۲۴
  • حیات ..

بده باد ببره غصه هاتو ^_^