تودلیجات

هیچ چیز ابدی نیست...باور کن

تودلیجات

هیچ چیز ابدی نیست...باور کن

سلام خوش آمدید

دلم برای پادکست گوش کردن تنگ شده بود، با آخرین قطره‌های امیدم cast box رو باز کردم ولی هیچی بالا نمیومد و تنها قسمتی که بالا اورد ایپزود های از قبل دانلود شده بود. من معمولا به خاطر نداشتن حافظه اپیزودهارو دانلود نمیکردم و آنلاین گوش می‌کردم. راستی.. یه موقع هایی هم از دستم در میرفت یهو چندتا باهم دانلود میشدن.. یه کمی ذوق کردم که میتونم موقع صبحونه خوردن پادکست گوش کنم. یه نگاه به قسمت‌های دانلود شده انداختم و عنوان " چطور برای آرزوهامون وقت جور کنیم؟" توجهم رو جلب کرد. آرزو؟ وقت؟ فکر کردم به آرزوهام، انگار خیلی وقت بود مرورشون نکردم اصلا انگار از ذهنم پاک شدن. ای کاش فقط مشکلم این بود که نمیدونستم چطور برای آرزوهام وقت جور کنم. 

اپیزود دانلود شده‌ی بعدی تاریخی بود در مورد امپراطوری سلجوقی، نه واقعا الان حسشو ندارم. میرم بعدی و "کشمکش‌های درونی". اره این خوبه چون میدونم این کشمکشه رو‌ دارم پس احتمالا پادکستش هم بدردم بخوره، شروع میکنم به گوش کردنش صدای آشنای خانم محسنی و امیرعلی ق خوشحالم میکنه. این قسمت رو قبلا گوش کرده بودم ولی بازم برام تازگی داشت. تاکید رو قضاوت نکردن و‌سرزنش نکردن خودمون داشت. کاری که میدونم بده ولی بازم انجامش میدم. تصمیم میگیرم بیشتر ژورنالینگ کنم و افکار ریز و درشتم رو بررسی کنم تا جلوی احساسات منفیم رو بگیره.

  • حیات ..

پتو رو انداختم رو شونه‌هام، نشستم تو اون اتاقمون که همیشه‌ی خدا سرد تر از جاهای دیگست. به جز اینجا هیچ جای دیگه این مباحث و درسارو نمیفهمم. سردم نیستا ولی اینجا هواش سرده، انگار هوای خنک نفس میکشم. دمنوش گرم پونه این خنکی رو خنثی میکنه. این مبحثارو دوس دارم، خوشم میاد ازشون. ولی خب نصف وقتایی که درس میخونم فکرم پیش بعد از فارغ التحصیلی و کاره. که نکنه تلاش‌هام هدر بره؟ نکنه باید رو‌ چیز دیگه ای تمرکز میکردم؟ 

خدایا من توقع زیادی از زندگی ندارم فقط این کار ما رو جور کن که دستمون تو کیف خودمون باشه، بعدشم اگه دلت خواست یارم هم میتونی بیافزایی🙏🏻🙏🏻

 

  • حیات ..

+ آخرین باری که سرما خوردم اوایل تابستون بود، و امسال اولین باری بود که پاییز رو بدون سرماخوردگی سپری کردم ولی خب فسقلی سرما خورده با حرف زدن توی صورتم موفق شد این روند رو خراب کنه. من با چشمای خودم انتقال ویروس ها رو به بدنم دیدم:(

++ یه چیزایی شنیدم در مورد اینکه اینترنت حالا حالاها قرار نیست وصل شه، غصه‌م گرفته واقعا، من نصف زندگیم، فایل‌‌های درسیم ،دوستام، فیلم و آهنگام تو تلگرامه؛ حتی شماره‌ی خیلیا هم سیو ندارم. حس زندانی بودن دارم.

داشتم فکر میکردم به من ترم یکی بودن نیومده، ترم اول کارشناسی که بودم یهو وارد دوره‌ی کرونایی شدیم، اینم از ترم اول ارشد که فعلا با وضعیت نامشخص داریم میریم جلو. سعی میکنم بعد از ارشد زودتر دکتری بخونم هممون باهم راحت شیم🙏🏻

+++ در نهایت از فکرهای زیاد پناه میبرم به پذیرش، پذیرش غم‌ها، رنج‌ها، تفاوت‌ها، پذیرش ناکامی‌های خودم، پذیرش اینکه یه سری اتفاقات دست من نبوده و نیست. و یاد گرفتن اینکه در لحظه بودن و آگاهانه فکرکردن و زیستن بزرگ ترین لطفی هست که میتونم این‌ روزا در حق خودم بکنم.

  • حیات ..

۱. کارای قبل از خوابمو کردم، اومدم بخوابم ولی فقط یک ساعت کلنجار رفتم و خمیازه کشیدم. انگار خواب قبل از ساعت ۲ برام ممنوعیت داره، حتی در نبود اینترنت.

۲. نمیدونم از روشن شدن ستاره‌هاتون خوشحال باشم یا ناراحت، ولی فکر کردن به علت اصلیش عمیقا غمگیم میکنه، تو این اوضاع فقط به تعویق افتادن امتحانات تونست خوشحالم کنه چون واقعا هیچی نمیرفت تو کله‌م.

۳. کاش هیچوقت دوستم پشت تلفن بهم نمیگفت که نی نی سایت باز میشه، با خوندن بعضی از تاپیکا چشمام چهار تا میشد. با این حال بازم صفحه به صفحه میخوندم تا وقتی که مغزم وا بده.

 

  • حیات ..

این شش روز برام به اندازه‌ی یک ماه گذشت، روزهای پر تنش، بلاتکلیف، بیهوده، مبهم و تاریک. نمیدونم چی شد که اینجوری شد، تازه دارم می‌پذیرم و باور می‌کنم.

کاش هیچوقت مجبور نمی‌شدم همچین چیزی رو بپذیرم. یک دقیقه امیدوار می‌شم به آینده و روزهای بهتر، یک دقیقه بعد ضربان قلبم می‌زنه بالا و فکرهای منفی نفس کشیدن رو برام سخت می‌کنن.

از کلافگی و بی‌خبری پناه اوردم به بیان، بی‌خبری اذیتم می‌کنه ولی فقط می‌تونم دعا کنم. شما خوبید؟

  • ۴ نظر
  • ۲۹ خرداد ۰۴ ، ۲۰:۳۵
  • حیات ..

در ادامه جریان پست قبل سعی کردم خودم و بزنم به پررویی و بهش زنگ بزنم و با کمال آرامش و ادب حقمو ازش درخواست کنم. زنگ زدم

جواب نداد ولی چند دقیقه بعدش پبامک واریزی داشتم و چیزی کمتر از حقوق ماهانه بدون هیچ حرفی واریز کرد. من اصلا احتیاجی به پول اون نداشتم ولی حرکتش حس بدی بهم داد. یه احساس متناقض داشتم ترکیبی از خوشحالی اینکه تونستم حقمو بگیرم و غم بابت رفتاری که خالی از احترام بود.

  • حیات ..

یه چالشی برام بوجود اومده، دوست دارم نظر هر کی هنوز اینجا هست و حوصله داره نظر بده رو بدونم. به نظرتون وقتی کسی به ناحق و کنایه باهامون حرف میزنه بهتره ما هم مثل خودش جوابشو بدیم؟ یا شخصیتمون رو حفظ کنیم و عقده هامون رو وارد صحبت ها نکنیم؟

(شخص مورد نظر وضعیت کارفرمای سابق هستش که بعد از اینکه از کار اومدم بیرون و تقاضای تسویه حساب کردم جوری باهام حرف زد که حس کردم اون طلب کاره و کار اشتباهی ازم سر زده)

  • حیات ..

تو هوای بارونی و کمی سرد در حالی که اتاقم تاریکه و تکیه دادم به کمد، دارم مینویسم. یکی دو روز دیگه ۲۴ سالگیم تموم میشه.. ۲۵ سالگیم اصلا شبیه چیزی نیست که همیشه تصورش رو داشتم. حس میکنم تو نقطه‌ی صفرم. انگار ایست زدم و دیگه زندگیم پویا نیست. ترس از دست دادن زمان و دیر شدن هر لحظه باهامه، انگار همه دارن موفق میشن توی کار و درس و رابطه و فقط منم هیچکدوم رو درست و حسابی جلو نبردم. نمیدونم گره کارم کجاست ولی بالاخره هر کس یه مسیری داره، بالاخره پیدا میشه.

این چند وقت از خیلیا حرف شنیدم که چرا ارشد رو نرفتم، چرا خودم و معطل کردم، دنبال چیم؟ 

نکته‌ی مثبت این روزام اینه که پاره وقت دارم جایی کار میکنم که باعث شده تا حدودی دستم بیاد که از یه شغل ایده آل چه انتظاراتی دارم. ولی اگه این ماه و بهم حقوق نده نمیمونم.

باشگاه هم به خاطر کارم ول کردم.

تا میام درس بخونم کلی فکر دوباره میاد تو ذهنم و باز هم سر دو راهی قرار میگیرم، هی شک میکنم به مسیرم. میدونم اشتباهه، سعی میکنم تا جایی که بتونم جلوشو بگیرم ولی واقعا سخته بخدا که سخته.

نمیخوام محیط اینجارو به قول معروف ترومالایززز کنم و غر بزنم ولی اینجا برام شده یه جای اصیل که دوست ندارم توش ادا در بیارم و هر چی احساس دارم میریزم بیرون. 

  • حیات ..

دیشب بازم بارون بارید.

فکر کنم برای اولین بار بود که خرداد و اینجوری میدیدم، آخه همیشه خرداد آفتابش داغ بود.

پاهام سرده و تنم خسته‌ست. توی چشمام بی روحه و کدری پوستم داد میزنه که شبا خوب نمیخوابم..۶ روز دیگه کنکور ارشده نمیدونم چطور میشه فقط امیدوارم حداقل بخت باهام یار باشه و طور نشه که چند ماه بعد خودم و سرزنش کنم که چرا به جای خوندن واسه ارشد نشستم واسه آزمون استخدامی خوندم.

اینکه حوزه‌ی امتحانی ۳ ساعت باهام فاصله داره کار و سخت تر میکنه. 

 

  • ۱ نظر
  • ۰۴ خرداد ۰۳ ، ۱۵:۲۹
  • حیات ..

خدایا داری امتحانم میکنی؟

من غصه‌ی چند نفر و بخورم؟ واسه چند نفر دعا کنم؟

چطور تو این اوضاع و با این افکار مختلف، فقط رو کار خودم تمرکز کنم؟

دوباره بهم ثابت شد گره‌هارو فقط خودت میتونی باز کنی

آخه من بدون تو نمیتونم، هیچکس نمیتونه

خودت یه کاریش بکن دیگه، تو که خوب بلدی..

 

  • ۰ نظر
  • ۲۸ ارديبهشت ۰۳ ، ۰۲:۱۷
  • حیات ..

بده باد ببره غصه هاتو ^_^