تودلیجات

هیچ چیز ابدی نیست...باور کن

تودلیجات

هیچ چیز ابدی نیست...باور کن

سلام خوش آمدید

نمیدونم چرا اینقدر غم داره این روزا...حتی دلم نمیخواد بگذره، چون نمیدونم بهتر میشه یا نه..

آمار خبرای بدی که میشنوم هر روز خیلی زیاد تر از خبرای خوب شده..خدایا خودت درست کن این اوضاع و..

تنها دل خوشیم اینه که دارم خاله میشم و با تصور حس کردن وجودش معصومش کنار خودم عشق میکنم.

 

 

میشه زیاد برای سلامتی همه ی مریضا دعا کنید؟

  • حیات ..

نمیدونم از کجا شروع کنم..
خیلی وقته یادداشتای گوشیم پر شده از مطالب درسی و دانشگاهی و به ندرت لا به لاشون چیز به درد بخوره پیدا میشه..
ولی خب دلم خواست بنویسم،..دست و دلم مث به سابق به نوشتن نمیرفت ولی خب خوندن آرشیو وبلاگ تحریکم میکرد به نوشتن تا شاید تو آینده ی دور و نزدیک لب خند بیاره رو لبم..
احتمالا این پستم تبدیل به طومار بشه، چون میخوام تعارف و وسواس و بذارم کنار و از هر دری بنویسم..میتونم بگم نسبت به آخرین باری که نوشتم،یه کوچولو شرایط زندگیم تغییر کرده..البته فضا همون فضای کرونایی مرداد ماه، فقط فصل شده فصل مورد علاقه من و زندگی روتینم با خونه نشینی ادامه داره با اینکه تفاوت که مدل متفاوت درس خوندن و تجربه میکنم و آلارم گوشیم و برای بیدار کردن داداشم محض کلاس مجازی کوک‌ میکنم..پدرم بازنشسته شد و به قول خودش وارد فصل جدیدی از زندگی شده و بسیار راضیه از این وضعیت ولی من از چشماش میخونم که چقدر دلش گرفته:(
بعد از سال ها و مدت ها خونمون و عوض کردیم‌ و نقل مکان کردیم...شاید همه ی اینا دست به دست هم داد تا حس کنم که وارد فصل جدیدی از زندگیم شدم...راستش با اینکه حالم از اسم کنکور بهم میخوره و هر روز خداروشکر میکنم که دیگه کنکور ندارم، گاهی وقتا احساس پشت کنکور بودن بهم دست میده با این وضعیت خونه نشینی و از اون ترسناک تر اینکه کماکان با پیشنهادات خانواده برای کنکور دوباره رو به رو هستم://
به شدت فکرم درگیر چیزیه که نمیدونم چیه، و انگار دنبال کاریم که همه جا برای پیدا کردنش سرک میکشم و قصد دارم که به واسطه ش راحت تر بتونم آینده ی رویاییمو تصور کنم...دارم رنج می کشم از حس کمال گرایی و حساسیت بیش از حدی که آزارم میده، و دلیل ناآرومی و دنبال اون چیز ناشناس بودن هم اینه که من ۲۱ سالگیمو یه جور دیگه تصور میکردم..اینکه نمیتونم آینده و موقعیت کاری و اجتماعی ۱۰سال و یا حتی ۵ سال بعدم رو واضح تصور کنم آزارم میده، آدمی که دارم بهش تبدیل میشم و دوست ندارم، دلم نمیخواد بشم آدمِ نگرانِ استرسی که گاهی یه لیوان آب میخوره که ضربان قلبش آروم شه...و گاهی وقتا کوچک ترین صداها هم رو اعصابش ویبره میرن و حاضر هر کاری بکنه که کسی مزاحمش نشه...من همون آدمیم که امتحانای نهایی مدرسشو ۴ صبح پا میشد میخوند و عین خیالش نبود..تو این لحظه تنها نیرویی که میتونه آرومم کنه اون نیروی معنویه که همیشه قلبمو آروم کرده..
اولین باریه که دارم در مورد این مسائل اعتراف میکنم..
نمیدونم اینکه آدم از تنهایی لذت ببره خوبه یا نه، ولی دوره ی قرنطینه و ترس برای هر بار بیرون رفتن و با خیال راحت بیرون نرفتن باعث شد عادت کنم به خونه نشینی و سعی کنم لذت ببرم ازش، و چقدر بده که لذت های بیرون خونه از زندگی و با خیال راحت و یادم رفته و برای همین خونه نشینی و ترجیح میدم به همشون...
تقریبا هر روز سر میزنم به اینجا و کم و بیش میخونم وبلاگای یه سریاتون و وقتی ببینم ستاره ی روشنش چشمک میزنه و من نمیتونم بگذرم..یه وقتایی ناراحت شدم یه وقتایی خوشحال،با خوندن وبلاگ کودکانه هایم تمامی ندارد شارمین بی اختیار اشک میریختم‌ و با تمام وجودم صبر میخوام براش از خدای بزرگ...
امیدوارم درد و غم و غصه و هر مسئله ای که جسم و روح دوستان وبلاگی عزیزم و آزرده میکنه دور باشه ازشون، و جهان ازین درد لعنتی نجات پیدا کنه...
میسپارمتون به خدای مهربون، دلتون پر مهر و آروم:)

  • حیات ..

دیشب بعد از مدت ها یه خواب عجیب و دلهره آورِ با جزئیات دیدم،

خواب دیدم استاد ریاضی ۲ مون تو حیاط مامان بزرگم اینا نشسته داره برگه های امتحان و تصحیح میکنه،یهو صدام‌ کرد گفت بیا بشین پیش من، برگمو اورد بیرون جلوی همه ی بچه ها شروع کرد به غر زدن، تو خواب قلبم بوم بوم میزد:/

بهم گفت این چه طرز امتحان دادنه؟مگه من نگفتم بنویسید مشبتی ؟تو چرا نوشتی مجتبی ؟؟

منم گفتم آخه استاد مجتبی درسته، مشتبی میخونیمش:/

گفت من کاری ندارم چی درسته، من همونی که بهتون درس دادم و میخوام

بعدشم گفت من برگتو بهت نمیدم ، باید بابات بیاد من بهش بگم این چه دختریه شما دارید بعد نمرتو بدم:|

یادمه ۱۵ شده بودم ولی استاد ول کن نبود:))

 

+تعبیرش اینکه امروز نمره های ریاضیمون اومد://

++نپرسید مجتبی یا مشبتی چه ربطی به ریاضی ۲ داره که خودمم نمیدونم:دی

  • ۵ نظر
  • ۰۱ مرداد ۹۹ ، ۱۵:۱۳
  • حیات ..

دلم واسه حس و حال روزایی که واسه کنسل شدن امتحان ریاضی ۱۰۰ تا صلوات نذر میکردم و امتحان هم در کمال ناباوری کنسل میشد تنگ شده

اون موقع دلم قرص بود به‌ خدایی که هرر چی بگه همون میشه و همیشه به حرفام گوش میکنه، فقط کافیه نزدیکش بشم...

  • حیات ..

چیههه این امتحان که مجازی و به صورت جزوه و کتاب باز هم دل و روده ی آدم و میاره تو حلقش؟://

  • حیات ..

دیروز داشتم  با یکی بچه های خوابگاه حرف میزدم(در اصل چت میکردیم)، ‌

میگفت شاید با اتوبوس اومدم واسه تخلیه..گفتم آخه بارت زیاده راهت دوره،سختت میشه 

گفت نمیدونم چیکار کنم، نمیتونم با مامان و بابام بیام

تو کمدم یه چیز ناجور دارم:/ گفتم چی ؟گفت شیشه شیرoo_00

(اینم بگم که تک فرزند و یکی یدونست و مامانش همه ی وسایلشو چیده تو کمدش مطمئنا اگه بیاد بازم خودش جمع میکنه همشو)

گفت آبروم در خطره میتونی اگه زود تر رفتی برداریش یه جوری نابودش کنی؟کلید کمدم رو تختمه..

گفتم آخه شیشههه شیررر؟ گفت با یکی از بچه ها جرئت حقیقت بازی میکردیم، گفتن باید تو شیشه شیر، شیر بخوری:| 

راستش باور نکردم، نمیدونم چه کاسه ای زیر نیم کاسه ست،

میگفت هر کاری میتونی بکن که نابود شه:/ دفنش کن،بسوزون:/

آخه زباله های خوابگاه هم تفکیک میشن نمیشه انداخت تو سطل آشغال اونجا..خودشم که نیست منم ازوجایی که مغز خیلی محتاطی دارم و تو این چند وقت چیزای ندیده و نشناخته و عجیب و غریب زیاد دیدم کلا گزینه ی انداختنش تو زباله های خوابگاه و خط زدم.

تازه اونی که این دوستم باهاش بازی کرده بود و پیشنهاد شیر خوردن تو شیشه شیر داده بود اصلا آدم نرمالی نیست:|

ذهن فعالم همش سمت مسائل اروتیک میچرخه:///

همش فکر میکنم  یه رازی داره که ازش بی خبرم و فکر میکنم نکنه روم به دیوار شیشه شیر ابزار کارای خاک بر سری باشه و هی فکر پیچوندن میزنه به سرم، 

از یه طرف میگم‌ بابا شیشه شیره دیگه

مرام و معرفت به خرج بده، ریسک کن

فوقش میذاریش تو یه نایلون مشکی بعد میندازیش تو سطل آشغال خیابون:)

اصن شاید اوردمش خونه نگهش داشتم واسه بچم:دی

 

عجب گیری افتادیمااا

 

  • ۷ نظر
  • ۲۸ خرداد ۹۹ ، ۱۳:۴۰
  • حیات ..

این روزا خیلی زیاد به آینده ش فکر میکنه، البته فکر نه !خیال پردازی !

هرچی بهش میگم زوده واسه تصمیم گیری واسه شغل آینده و فکر کردن بهش میگه نه از الان باید به فکرش باشم...از بحث خارج میشیم دو دقیقه بعد میپره میگه تکواندو یا فوتبال؟گلر بشم یا حمله؟

نمیشه هم بازیگر بشم هم قهرمان تکواندو هم مهندس؟

منم دلم نمیاد بزنم تو ذوقش در جواب رویا پردازیاش سر تکون میدم در حالی که شاید حتی ده درصد هم امیدی به تحقق حرفاش نداشته باشم،بهش نمیگم تا خودش این مسیر و بره و باور کنه، یا شایدم نقض کنه..!نمیدونم..اگه حوصله داشته باشم میرم بالای منبر و براش توضیح میدم که بهتره چطور باشه و همت کنه و عجله نکنه و هزار تا بکن و نکن دیگه، اونم با دقت به حرفام گوش میکنه ،ته قلبم ذوق میکنم که پسر شیطون خونمون دو دقیقه آروم گرفته و به حرفای آبجی دومی که ظاهرا خیلی قبولش نداره نسبت به اعضای دیگه ی خانواده گوش میکنه..

و حرصم میگیره از این همه کمال طلبی که همش به خاطر روش غلط تربیتیه-_-

 

 

 

 

 

  • ۱ نظر
  • ۲۷ خرداد ۹۹ ، ۱۹:۴۷
  • حیات ..

ای کاش می شد بغلت کنم..!

اونقدر فشارت بدم که صدای تپشای قلبمون باهم قاطی شه..

دلم تنگ‌ شده واسه گذشته هات، واسه شلوغیات، واسه وقتایی که وابستت بودم..

واسه کامنت بازی..واسه انتظار شیرین خوندن جواب کامنت..

کاش می شد دست بکشم رو قالب خاک خوردت، پس کله تو ماچ کنم..

یاد "درباره ی من"ای افتادم که یا وقت نشد کاملش یا حسش نبود..:/

ای بابا 

ای بابا

کاش میشد تو تودلیجات مهمونی شبونه بگیرم، همتونو دعوت کنم به صرف حرفای نگفته و پنهون شده تو قلبامون..

  • ۲ نظر
  • ۱۹ خرداد ۹۹ ، ۲۳:۳۱
  • حیات ..

یه وقتایی یادمون میره که باید منتظر باشیم
باور نداریم که این انتظار تموم شدنیه و بالاخره میشه که تموم بشه و شروع کننده ی تغییر باشه...حتی تصورش هم نمیکنیم..
در نتیجه آماده نیستیم و باز هم زمان میخوایم..وقت اضافه میخوایم..
و وقتی آماده نباشیم شرم داریم که بگیم خدایا میشه تموم میشه؟خدایا اجازه میدی؟

خدایا بهمون لیاقت بده که یه منتظر واقعی باشیم..لیاقت بده که بتونیم تو جهان زیبایی زندگی کنیم..

  • ۱ نظر
  • ۲۰ فروردين ۹۹ ، ۲۳:۱۱
  • حیات ..

تقریبا همه ی چالشایی که عنوانش "ده کاری که باید قبل از مرگم انجام بدم" و خوندم واسم جذاب و جالب بودن:)
باعث شد بعد از مدت ها فکر کنم به اهدافی که چند وقتیه گمشون کردم..
فکر کنم به اینکه اول از همه قبل از مرگم حتما باید یه کار درست و حسابی واسه جمع و جور کردن افکار و عقایدم بکنم و اینقدر مشکوک و مردد نباشم به همه چی و با استحکام زندگیمو ادامه بدم و راحت فکر کنم..
اخیرا خیلیا منطقی خطابم میکنن...میگن همه چیو تو منطق و فلسفه تفت میدی بعد از دهنت میدی بیرون
میگن باید زن نیچه میشدی تا نیچه از دستت بگریه و دیوونش کنی...:)))
امم..خب بقیش اینکه..قبل از مرگم حتما باید یه کاری واسه خانوادم بکنم...نمیدونم چی...ولی یه طوری بشه که بهم افتخار کنن 
دوست دارم قبل از اینکه بمیرم همه ی جاهای قشنگ دنیارو ببینم..
کنسرت شادمهر و امید حاجیلی هم باید برم:|
عاشق بشم و باهم قدم بزنیم تو خیابون و ازین قبیل رمانتیک بازیا
حس مادری و تجربه کنم
دوستای مجازیمو ببینم..
خواهرزادمو ببینم..
یه دور کامل معنی قرآن و بخونم..
یه کار خیر گنده بکنم واسه دل خودم البته بعد از پولدار شدن:/
یکی از ورزشایی که توشون سررشته دارم و جدی ادامه بدم
گنجینه ی علم و دانشمو تا حدی که از خودم راضی بشم فول کنم..
آیلتس بگیرم
و یه کتاب بنویسم:)
فعلا همینا به ذهنم رسید
میدونم خیلی درهم نوشتم ولی خواستم فی البداهه باشه:|
فعلنی:))

  • ۴ نظر
  • ۱۸ فروردين ۹۹ ، ۰۴:۰۱
  • حیات ..

بده باد ببره غصه هاتو ^_^