تودلیجات

هیچ چیز ابدی نیست...باور کن

تودلیجات

هیچ چیز ابدی نیست...باور کن

سلام خوش آمدید

کسی هرگز نمی داند

چه سازی می زند فردا


چه می دانی تو از امروز

چه می دانم مــن از فردا


همین یک لحظه را دریاب

که فردا قصه اش فرداسـت

  • ۱ نظر
  • ۰۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۵۸
  • حیات ..

من بچه که بودم (شما بگیرید دبستانی) حداکثر ساعت 10 شب که میشد بیهوش میشدم...فرقیم نداشت تو جای گرم و نرم باشم یا وسط عروسی (معمولا به شام عروسی نمیرسیدم،وسط عروسی عمم با تمام تلاشی که برای تیپ زدن کرده بودم و برنامه ریزیایی که برای ترکوندن مجلس داشتم خوابم برد)...

یا مهمونی یا مسجد(مورد داشتیم تو شبای احیا تو مسجد خوابیدم)

یا تولد خودم (فکر کن همه به خاطر من اومده بودن و من تو خواب هفت پادشاه)

تو فامیل معروف بودم به اینکه شبا عمودی میرم جایی و افقی بر میگشتم...

تازه فوبیای اینو داشتم که نکنه یوقت خوابم ببره منو همون جا بذارن و نبرن خونه:)

یا اینکه نکنه وقتی من خوابم خانوادم برن گردش...خواهرمم صبح ها همش اذیتم میکرد که دیشب وقتی تو خواب بودی ما رفتیم شهربازی و من لب و لوچم آویزون میشد:/

در کل خیلی بچه ی بی آزار و آرومی بودم...یادم نمیاد کسی و زده باشم یا با کسی دعوا کرده باشم...هرچی بهم میگفتن بدون چون و چرا گوش میکردم...سر ساعت مشخص میخوابیدم،سر ساعت بیدار میشدم،بد غذا نبودم...واسه همین یه کم محبوب بودم تو فامیل..در عین حال ساده و تو سری خور هم بودم:/

یادمه یه بار تو خونه تنها بودم،قرار بود برم خونه ی همسایمون که فامیلمونم هست بمونم،بعد نمیدونم چی شد هوس میوه کردم گفتم بذار بخورم بعد برم...یه سیب گرفتم دستم...گاز زدن سیب همانا و باز شدن دهن من همانا:)))ینی گریه کردم:/

...حالا چراا؟؟چون مطمئن نبودم اون سیبا شسته شده بودن یا نه!(در این حد پاستوریزه)هی این "شعر میوه رو نخور نشسته رویش مگس نشسته" تو ذهنم پلی میشد و هی گریه هام تند تر میشد....فکر میکردم وبا میگیرم...همش منتظر این بودم که گلاب به روتون اسهال و استفراغ بگیرم...

هیچی دیگه چشمتون روز بد نبینه تو دلم غوغایی بود..

یه دختر بچه ی 6 7 ساله با دهن باز و سیب گاز زده در حالی که زیر لب زمزمه میکرد "خدایا کمکم کن" راه افتاد تو کوچه...پسر همسایشون اونو میبینه و اون دختر با هق هق ماجرارو واسش تعریف میکنه و پسر همسایه هار هار میخنده و میفرستتش خونه ی اون یکی همسایشون (یادمه دستم به زنگ در نمیرسید با سنگ میزدم رو در،خدا رسوند پسر .همسایمونو،وگرنه ممکن بود با سنگ کار دست خودم بدم)

رفتم خونه ی همسایه بهم چای دادن گفتن دوبار بری دستشویی خوب میشی:))

از بحث خواب رسیدیم به کجا:/

خلاصه میخواستم بگم هرچی من زود میخوابیدم این آقا داداش ما تمایل عجیبی به تهجد و شب زنده داری داره...در حدی که شبای پنج شنبه و جمعه چون فرداش مدرسه نداره بساط خوابشو جلوی تلویزیون پهن میکنه و میشینه پای برنامه های مسخره ی صدا و سیما و یخچال و خالی میکنه ...و به شدت شیطونه:/گاهی وقتا واقعا نمیدونم باهاش چیکار کنم..دلمم نمیاد براش وقت نذارم و به حرفاش گوش نکنم.

تابستون و عید که تا 4 5 صبح بیداره...عشق و حال میکنه با شب بیدار موندن،هرچی بهش میگم پسر جان این هورمونات میریزه بهم،رشد نمیکنی،بزرگ نمیشی گوش نمیکنه...

دیشب ساعت 2 3 حس کردم تلویزیون واسه خودش روشنه رفتم دیدم نشسته رو مبل داره چرت میزنه،بیدارش کردم گفتم پاشو برو سرجات 

رفت مسواک زد اومد گفت خوابم پرید:دی 

یه نگاه چپولی بهش انداختم گفتم میخوابی؟یا بخوابونمت؟:/بیهوش شد!:))

  • ۲۹ فروردين ۹۸ ، ۲۲:۵۴
  • حیات ..
در عهدی که جوییدن آدامس های پرحجم خرسی که فک و دندون و نابود میکرد رو بورس بود مامان بزرگم همیشه بهم میگفت دختر باید آدامسشو نصف کنه نصفشو بذاره لای دستمال کاغذی و داخل کیفش نصف دیگش هم بذاره پشت دندونش و هر چند دقیقه یکبار تو دهنش بچرخونه:)))
از اون جایی که بچه ی حرف گوش کنی بودم و رابطه ی خوبی با کیف نداشتم همیشه نصف آدامسام به نحوی حروم میشد،یا تو جیبام له میشد یا توسط کس دیگه غارت میشد:|
در کل آدم آدامس خوری نیستم..تفریحی میجوعم:)
 ولی این عادت تو سرم موند..آدامس موزی نصف کردم،اربیت نصف کردم،بایودنت و شیک و سقز معمولی هم نصف کردم.. 
و در حال حاضر معروف شدم به آدمی که همیشه یه نصف آدامس تو جیب و کیفاش داره:)
اون موقع نمیدونستم دلیل این حرف مامان بزرگ چیه...شاید اگه 3 4 سال بعدش این نصیحت و بهم میکرد عمرا گوش میکردم و جبهه میگرفتم چرا فقط دخترا باید این کارو بکنن؟چرا پسر خالم نه؟علیرضا نه؟چرا میلاد نه؟
البته هنوزم همین فکر و دارم..همه باید آدامساشونو نصف کنن:))
پیر و جوون و مرد و زن و دختر و پسر 
مالاچ مولوچ راه نندازیم با صدای آدامس:| حالا نمیخوام دخالت کنم شاید یکی عشق میکنه با این کار ولی حداقل تو اماکن عمومی مثل کتابخونه یه بسته کامل آدامس نندازیم تو دهنمون و تند تند بجوئیم..بابا صدای آب دهنت که رو اعصاب منه به درک!تمرکز خودت بهم میخوره دوست عزیز:/
امان از رودرواسی که نذاشت بهش تذکر بدم:/

  • حیات ..

- من عاشق قارچم!

+ تاحالا قارچ آب پز خوردی...؟!

- نه...نخوردم!

+ پس انقدر سـاده نگو عاشقِ قارچم...

اگه عاشق قارچ بودی همه جورشو امتحان میکردی،

و در آخر میگفتی با همه مزه هاش، بازم عاشق قارچم!

نه اینکه فقط توی پیتزاس یا بین یه عالمه پَنیره امتحانش کنی و بگی عاشقشم...

تو عاشق نیستی

خیلیا عاشق نیستن

فقط گشنه ان!


+کپی شده از یه کانال 


++دلتون میاد جوون مملکتو رگباری آنفالو کنید؟:))

میدونم چرت و پرتن اکثر پستام ولی مهم دله، منه بخ بخ زیاد نمیتونم وقت بذارم وگرنه زخمیتون میکنم[آره آره آره جون شوهر خالش]

شوخی میکنم راحت باشید اینجا دموکراسی برقراره بزنید قطع دنبال کنید بترکونید:))

  • حیات ..

یک: ساعت ده و نیم خوابم برد...یهو داداشم اومد تو اتاق برام چای آورد،بیدار شدم چای و تا نصفه خوردم دوباره خوابیدم...وقتی بیدار شدم اصلا یادم نبود کجام؟صبحه؟ظهره؟شبه؟روزه؟در این حد عمیق و سبک :)))عمیق واسه اینکه جواب این سوالارو نمیدونستم...سبک واسه اینکه وقتی دوباره خوابیدم هر بار که صدای اون آهنگ دیردیر دیریننننن برنامه برنده باش و میشنیدم از خواب میپریدم دوباره می خوابیدم،یه بارم رفتم تو هال رو مبل خوابیدم...دلم سوخت واسه خودم:(

هیچی دیگه بابام بیدارم کرد گفت پاشو برو سرجات بخواب اینجا سرما میخوری منم پاشدم رفتم تو اتاق دوباره خوابیدم:|ولی این بار وقتی چشمم به کتابای ولو شده ی کف اتاق افتاد انگار غم عالم تلنبار شد رو دلم،میدونید چرا؟چون مسواک نزده بودم،نخ دندون نکشیده بودم،و اینکه امرور درست و حسابی درس نخوانده بودم....یادم نمیومد چند ساعت خوندم،معمولا وقتی میخوابم روحم بدجوری از بدنم جدا میشه...البته سوت بزنم فرتی برمیگرده سرجاش ولی دیر لود میکنه))
سعی کردم حساب کنم ساعت مطالعه ی امروزو ...شد 6 ساعت و 40 دقیقه...ای وای من...باس بیدار بشینی دخترم...نگو فردا که دیره...
ساعت 2 و نیم بود ...صدای بارون میومد و هنوزم داره میاد...هوا ملسه..گرم نیست،با لباس کاموایی تنم مسلما سرد هم نمیشه،یه خنکی خاصی داره...یه کافی میکس تو کیفم داشتم به سرم زد لاکچری طور ردیفش کنم...بعد یهو وجدان گفت بیخیال عامو خیلی ساعت خوابت تنظیمه
 ..پاشدم یه حالی به دندونام دادم،نشستم سر گیاهی زیست...
یه جمله ی کتاب رو نزدیک 10 بار تکرار کردم فکر کنم...بعدش بیهوش شدم:|
خواب شیرین لعنتی...حس خوبی داشتم،بماند یادگاری:)

دو: پری روز تو کتابخونه تو تایم استراحت با یکی از بچه ها حرف میزدیم،از اون شر و شیطونای روزگار بود که تو یه جملشون حداقل دوتا کلمه ی مثبت هیجده به کار میبرن...صبح قبل از اومدن به کتابخونه با جاست فرندش رفتن کله پزی کله پاچه خوردن بعد واسه ناهارم میخواست زنگ بزنه جاست فرندش واسش از یکی از فست فودی های معروف شهر پیتزا بخره بیاره:| کارد نخوره تو شکمت کله پاچه خوردی تازه پیتزا هم میخوای بخوری؟
اصلا خدایش آدم به عقل بعضی از آدما شک میکنه،این دوست ما که یه جورایی از نظر من تعطیلیه...پسره چی؟
خیلی جالبه هم جاست فرند دارن هم فرند عشقی...هردوشونم جنس مخالف!احتمالا سوشال فرند و نچرال فرند و...اینام دارن رو نمیکنن....خب اگه واقعا جاست فرند معمولیه بگو بیاد رفیق مام بشه :)



+عیدتون مبارک :)
امیدوارم امسالتون پر از سلامتی و خنده و عشق و برکت باشه و آدمای حسابی ومهربون جلوی راهتون قرار بگیرن...و گیر آدم نااهل نیوفتید...
  • ۳ نظر
  • ۱۰ فروردين ۹۸ ، ۱۵:۳۲
  • حیات ..
دو ساله که چک (چرک)نویسامو با خودکار آبی پر میکنم و دو ساله که خودکار آبی نمیخرم...منتظر روزیم که همه ی خودکار آبیای خونمون تموم شه و بعد برم خودکار بخرم:||
انگار کمد و کشوهای خونمون خودکار آبی تولید میکنن ...هر بار که یه خودکار آبی تموم میکنم یه بیک کلاه به سر بخت برگشته که قیافشم شبیه افسرده هاست گوشه کمدم ظاهر میشه و مظلوم طوری میگه بیا منو بنویس!بیا منو بگیر تو دستات!بیا منو تموم کن.. گناه دارممم...منم دلم میسوزه به حال اون جوهر و پلاستیکی که صرف اون خودکار شده و برای حمایت از تولید ملی این دوره تناوب و از سر میگیرم...حالا خودکار بیک هم نباشه تا دلتون بخواد ازین تبلیغاتیا هست که سال های متمادی میتونم باهاشون چک نویس پر کنم:))
بدبخت تر از خودکارای آبی عهد بوق خودکارای قرمز عهد بوقن که فقط بدرد قلب تیر خورده کشیدن وسط درس خوندن میخورن  :|
البته یه اونر دارم واسه وقتایی که دلم میخواد با نوشتن حال کنم:)
  • حیات ..
ذهن من! اینقدر اصرار نداشته باش که همزمان به مسائل مختلف فکر کنی..
یه کم خاموش شو
میدونم موتورت هیچوقت خاموش نمیشه،معلومم نیست فازت چیه!یه بار میگی آره یه بار میگی نه!یه بار شیطون میشی یه بار فرشته ی آسمونی!مامان بزرگم میگه وجدان ما فقط مارو ترغیب به کارای خوب میکنه،اون شیطونه که میگه کار بد کن !ولی من میگم تو یه مارموذی هستی که مثل آفتاب پرست رنگ عوض میکنی یه دفعه ترغیبمم میکنی جمعه شب های شهرام صولتی پلی کنی بالا پایین بپرم،بعد دو ثانیه بعد منو یاد درس و مشقم میندازی...دو ساعت بعد ترس از آینده رو میدازی به جونم...خیلی مسخرست !ترس از آینده ای که هنوز نیومده!...بعدشم میخوای به راه راست هدایتم کنی و تسبیح بدی دستم...تو لنگ اینی من صدایی بشنوم یا چیزی ببینم تا به خاطرش بری تو فکر.
 وقتی مردمم میخوای پچ پچ کنی ریز گوشم که هی دختر...دیدی بالاخره توام سکته کردی و کارت تموم شد؟..بعد هی یادم بیاری که چقدر بیخودی حرص خوردم تو اون چند سال...
.تو حتی تو خوابم ولم نمیکنی...اگه بخوام میتونم موقتا خفت کنم ولی همیشه که نمیشه من بالا سرت باشم:|آدم باش!

+معلم ادبیاتمون میگفت این بیت"دل براین پیرزن عشوه گر دهر مبند/کین عروسیست که در عقد بسی داماد است " رو من هر بار که میشوم انرژی میگیرم و بی حد و اندازه دوسش دارم....منم امروز اتفاقی شنیدمش و یه حس خوبی گرفتم...خداییش خیلی قشنگه:)
در عجبم از ذهن خلاق شعرای عهد بوق..


++ یه روزی انتقام همه ی این پنج شنبه هایی که آبکی و خاکستری گذشت و میگیرم:)
آخه پنج شنبه که نباید بارون بباره...پنج شنبه باید هوا آفتابی ملس باشه،تا ظهر همه کارات تموم شه و بعد از ظهرش با خیالت واسه خودت باشه...


+++ آدما دو دستن:یا ذرت مکزیکی دوستن! یا ندوستن! 
هرچند که دسته ی دوم در گمراهی آشکارند...ولی خب خوشحالم که داداشمم جزو دسته ی دومه و هفته ای چند بار خداروشکر میکنم به خاطر این موهبت:|
  • ۶ نظر
  • ۰۹ اسفند ۹۷ ، ۲۱:۰۱
  • حیات ..

میدونستید درست از لحظه ای سامان قدوسی وارد تیم ملی شد،تعداد کامنتای زیر پستای  اینستاش از زیر صد تا به بالای هزار تا و حتی بیشتر رسیده؟

خیلی عجیبه...همین قدر بیکار...همین قدر ایرانی..ایرانی شو فالوور بگیر:|

[بله منم یه بیکارم که با اکانت خواهرم و از گوگل این واقعیت قابل تامل و کشف کردم و بوسه بر اکانتش زده و برای همیشه گذاشتمش کنار( همون کاری که با اکانت خودم کردم) ]


جدای این بحثا میخواستم بگم زیر پستای این آدمای معروف همه چی میشه پیدا کرد از فحش و گیس کشی و بحث و جدل و مخ زنی مجازی و تبلیغات روسری و صیغه ی موقت بگیرررر تااااا گدایی مجازی و اخیراا مشاهده شدن پشمک مغزایی که ادعای پیامبری و امامت میکنن:|

  • ۰۵ اسفند ۹۷ ، ۲۰:۵۲
  • حیات ..
یک /ما از اوناشیم که تو هواپیما نیستیم،ولی گوشیمونو رو حالت پرواز میذاریم که امواجش اذیتمون نکنه..هه!:/
نمیدونم قبل از من هم کسی این شیوه رو پیش گرفته یا من اولین نفرم؟!از اونجایی که من از ساعت و تایمر گوشیم زیاد استفاده میکنم گوشیم دائماً ور دلمه...همش حس میکنم این امواجش قراره تاثیر منفی روم بذاره..حتی دغدغه شده برام...خوشبختانه تنها کسی که به گوشیم زنگ میزنه خواهرمه که اونم به خاطر طرح رایگان رایتله ...اون بنده خدا هم فکر کرده بود مزاحم دارم که همش رو حالت پرواز میذارم گوشیمو:|


دو/شما هم بعد از عطسه کردن یه حس آرامشی بهتون دست میده؟البته عطسه ی سرما خوردگی و نمیگما..عطسه های یهویی که  موقع تحریک گیرنده های بینی بوجود میان و میگم،مثلا موقع خوردن نوآفتاب به بینی،یا سرمای یه لحظه ای یا کندن مو از صورت و.. 
دلم میخواد فقط عطسه کنم:)
  • حیات ..

امروز صبح آماندا تا من را دید گفت: "چه پولیور قشنگی، خیلی بهت می‌آد". بعد هم کله‌اش را فروبرد توی مانیتور و مشغول محاسبه‌ی سایز میلگرد‌های ستون‌های بتنی پل شد. همین دو جمله‌ی ساده، هزار ژول انرژی برایم تولید کرد. پارسال هم با دوستم رفته بودیم رستوران. گارسون‌مان یک دختر خیلی جوان بود که وقتی می‌خندید یک چاله‌ی گود می‌افتاد روی لپ راستش. غذا را که آورد رفیقم بهش گفت: چال گونه‌ات خیلی جذابه. بعد هم با سر رفت توی کاسه سوپ قارچ و مشغول خوردن شد. گارسون هم دو برابر لبخند زد برای‌مان و چال گونه‌ی راستش به اندازه یک بند انگشت گود شد. معلوم بود که همین یک جمله‌ی ساده کار خودش را کرده و روز گارسون را قشنگ کرده است. 

خود من هم چند سال پیش رفته بودم توی یکی از دهات شمال ایالت‌مان. توی راه برگشت دم یک کافه نگه داشتم تا چای بگیرم. کافه‌دارش زن پیر و چروکی بود که موهایش را آبی کرده بود. به نظرم خیلی قشنگ می‌آمدند. همین را بهش گفتم. آن‌قدر خوشحال شد که آمد این ‌طرف دخل و بغلم کرد. حالا بماند که چای‌اش مزه‌ی پشکل خشک می‌داد. 

دارم یاد می‌گیرم که زیبایی‌ها را اعلام کنم. به شکل بی‌منظور و بی‌خطر. همان تعریف یا کامپلیمنت. باید اعتراف کنم که در کنار میلیاردها خاصیت خوبی که فرهنگ ما دارد، جای این یکی کمی خالی است. شاید هم من می‌ترسم از این سلاح کاربردی برای خوب کردن حال دل ایرانی‌ها استفاده کنم. ترس از سوِء‌تعبیر. پارسال با دو نفر قرار داشتم شهرکتاب میدان ونک. خانم پشت دخل لبخند که می‌زد، امید به زندگی آدم سه برابر می‌شد. اما به هیچ وجه جرات نداشتم زکاتش را به آن خانم پس بدهم و بگویم چه قدر لبخندتان قشنگ است. احتمالا بابت این تصور که از این سلاح بی‌نهایت بار سواستفاده شده و کاربردش راه انداختن کارهایمان شده یا کشاندن پای صاحب قشنگی به رختخواب. حتی جرات نداشتم به راننده‌ی تاکسی ونک-آریاشهر بگویم که چه خالکوبی قشنگی روی گردنش دارد. به هر حال ممکن بود سوتعبیر کند و بگوید که در خانه‌اش شتر سخن‌گو نگه می‌دارد، بیا تا برویم. 

همین شد که با خیال راحت به پیرزن خارجی توی دهات گفتم چه موهایت قشنگ است اما به داخلی‌ها نگفتم. اما خب. تمرین لازم دارم. تعریف و کامپلیمنتِ بی‌منظور و بی‌خطر، خیلی لذت‌بخش است. اصلا مثل سیب و انگور و نارگیل، میوه‌ای از میوه‎های بهشت است. چه اشکال دارد به نگهبان ساختمان بگویم که موهایش را چه قشنگ کوتاه کرده. یا مثلا به ماموری که پای پاسپورت‌ها را مهر می‌زند بگویم چه سبیل‌های حقی داری. یا به مهمان‌دار هواپیما بگویم رنگ چشم‌هایت مثل آسمان ماه نوامبر است. بعد هم راهم را بکشم و بروم. بی‌آنکه هیچ چیزی بخواهم. بی‌منظور و بی‌خطر، چند لحظه آدم‌ها را از کثافت دنیا فارغ می‌کنیم. چی بهتر از این؟


فهیم_عطار

@Amiralichannel


+وقتی این متن و خوندم به خودم گفتم آفرین دختر...دمت گرم :)

چون حس میکنم تنها ویژگی مثبتم باشه که خودم با اطمینان میتونم ازش حرف بزنم..و به نظرم تعریف کردن ازش خود شیفتگی نباشه،چون کار سختی نیست..و بدست آوردن این ویژگی خیلی راحته..و اکثر آدما قبولش دارن ولی اجراش نمیکنن:)

ولی خب واقعا بعضیا جنبشو ندارن:|مثلا اونقدر ذهن کثیفی دارن که ممکنه فکر کنن داری بهشون حسودی میکنی!یا مثلا میخوای نخ بدی..هردوی این موارد برام پیش اومده:||البته تعریف کردن بی مقدمه از آدما یه کم غیر معقوله ولی بیاید تو تعریف کردن از خانواده و دوست و فامیل و اونایی که باهاشون راحتیم و میدونیم ذوق میکنن و با ظرفیت کم نذاریم:)

  • حیات ..

بده باد ببره غصه هاتو ^_^